Sunday, December 11, 2005
پله پله تا حضيض بي مايگي
دو روز در هفته،عصرها، آنقدر که ۵ دقيقه بعد از استاد برسم و دو ساعت بعد، پشت سر او سوار اولين سرويسي بشوم که من را از اينجا بيرون خواهد برد.
مدتهاست جز اطلاعيه هاي آموزش چيزي در بردهاي دانشکده نخوانده ام و هيچ علاقه اي به ماندن در محيطي که سالها به جبر نگهبان و انتظامات از آن بيرونم مي‌کردند ندارم.
ترجيح مي‌دهم ساعتهايي را قبلا مشتاقانه به بحث و کار دانشجويي مي‌گذراندم به خواب و کارهاي غير دانشجويي بگذرانم و حتي گواهينامه و کارت ويزيت و کارتهاي اعتباري‌بهترين جاي کيف جيبي ام را که زماني در انحصار کارت دانشجويي ام بود گرفته اند.
اينها نه حال و روز من که وصف حال تمام جنگجوياني است که بهترين سالهاي عمرشان را در دانشگاه به مبارزه گذرانده اند ، مبارزاني که ديگر نه خود حال و ناي برخاستن دارند و نه کسي را مي يابند تا پرچم را به دستش بسپارند.
نه ميخواهم مثل پيرمردهاي غرغرو از اين وضع بنالم و نه پشيمان ام از اين همه سال کار بي جيره و مواجب که بهترين تجربيات اين سالهايم از اين جنس است و بهترين دوستانم هم سنگرانم بوده اند نه هم کلاسي هايم و بهترين دانسته هايم را مديونم آنانم نه اساتيد و کتابها و جزوه هايم.
اما گويا خواسته و ناخواسته به راهي رفته ايم که در پايانش قطعا کعبه اي نخواهد بود.قديمي ترها ترجيح مي دهند از آن حرفي نزنند و جديد ها هم حرفي براي گفتن ندارند.
محمل آن همه دغدغه و انديشه تبديل شده به محفلي براي خاله بازي و ديالوگهاي انديشمندانه آن سالها شده اند آمار فلان و شماره بيسار!
اعتقادي به توهم توطئه ندارم که ما خود مقصريم و سير مسخ پله به پله آن فرزانگي تا اين بي مايگي را ديده ام.و ديده ام گفتمان و رفتار آنهايي که دانشجويند و روي لمپن هاي سر گذر را سفيد کرده اند. بله اين ماييم، خودمان ، من ،تو و همه آنهايي که هر روز توي دانشگاه مي بينيشان و سري تکان ميدهي يا نميدهي.
مايي که ظرفيت فرزانه بودن را نداشتيم و ايراني وار ( همان طور که پدرانمان و پدرانشان در اين دهها و صدها سال کرده اند) عطاي طواف کعبه را به لقاي قدرت و چاپلوسي و سياست بازي هاي احمقانه ترکستان بخشيديم.بايد هم اکنون بهايمان به ناچيزي يک ليوان چاي باشد و شعورمان به ابتذال يک تبريک لوس و بي معني!
***

دوستي داشتم که سالها قبل(همان روزهايي که تازه راهروهاي تودرتوي دانشکده مهندسي مشهد را شناخته بودم و دري براي ورود به فعاليتهاي دانشجويي ميجستم)در تعريف جنبش دانشجويي قيافه اي فيلسوف مآبانه به خود ميگرفت و جامعه مان را به طويله اي از خران تشبيه ميکرد که دور قسمتي از آن را خط کشيده اند و نامش را گذاشته اند دانشگاه !
آن روزها به حرفش اعتقادي نداشتم و اين روزها نمي بينمش تا تصديقش کنم.

پ ن: اگر چه اين پست بايد چند روز قبل نوشته ميشد اما به هر حال گمان ميکنم هنوز تازه باشد.
محمد . ساعت:12:49 AM .
0 يادداشت:

Post a Comment
<< خانه