Thursday, February 18, 2010
ديوانه چو ديوانه ببيند
ديروز نيم‌ساعتي با يه ديوونه حرف زدم. يه ديوونه واقعي واقعي.
من نشستم و با عزت و احترام ازش تعريف كردم.
ديوونه‌هه هم با عزت و احترام از من تعريف مي‌كرد.
آخراي صحبت‌مون اون داشت از ته دل مي خنديد.
من هم داشتم از ته دل مي‌خنديدم.
حال هر دومون بس خوش بود.

Labels:

محمد . ساعت:11:50 PM . |


Friday, December 11, 2009
نان و ...

مزه خمير مي‌دهد و فلز زنگ زده و كره آب شده
عطرش هم عطر خوش نان سال‌هاي گذشته است و زيره آفتاب خورده كوهپايه‌هاي كويري
نان‌هايم را مي‌گويم، دستپخت خودم را،
آرد را كه به مخلوط شير گرم و زيره و خمير مايه اضافه كردي،
آنقدر خمير را ورز مي‌دهي كه هم عرق خودت در بيايد و هم عرق خمير،
بعد تابه سنگين فلزي را بايد بگذاري روي سه پايه،
و چوب و زغال‌ها را باد بزني تا دودش اشك چشم‌هايت را بسراند،
و آتش‌اش تابه را بتاباند.
بعد بايد با انگشتاني كه آنقدر زمخت‌اند كه عرضه خلق هيچ اثري ندارند،
زيباترين قرص دنيا را شكل دهي،
و بسپاري‌اش به آتش.
با همان انبري كه آتش را هم زده‌اي،
چند چشمه درست مي‌كني براي نفس كشيدن نان‌ات،
براي زنده شدن‌اش.
گونه‌هاي نان‌ات كه سرخ شد،
روي ديگر را به هرم تابه مي‌نوازي،
و مي‌نشيني مراقب و اشك‌ريزان
تا نان تو نان شود
و بتواني با انگشتان زغالي و خميري
كه حالا هرم نان داغ و تازه را حس مي‌كند
نان را از تابه برداري و
با بوي كره آب شده سر حال‌اش بياوري.
راستي،
نان من مزه عرق پيشاني دارد و اشك چشم و زغال،
مزه عشق و احترام و مهر.
و من،
اين روزها دنبال بهانه‌ام،
تا شما را به يك لقمه نان و مهر ميهمان كنم.



عكس: شيما سمسار

Labels:

محمد . ساعت:7:44 PM . |


Saturday, November 14, 2009
كابوس مرتبط
كابوس مرتبط يعني اينكه خواب ببيني مي‌خواي براي يك جمع 500-400 نفري راجع به 5s صحبت كني و توي شلوغ پلوغي هارد لپ تاپت فايل پاوريوينت‌شو پيدا نمي‌كني.
حالا هي جمعيت هم دارن بهت مي‌خندن!

پ ن: 5s به معناي 5 اصل نظام ساماندهي وآراستگي شامل پاكسازي، مرتب سازي،پاكيزه سازي،استاندارد سازي و فرهنگ سازي است.

Labels:

محمد . ساعت:3:16 PM . |


Monday, October 26, 2009
به نيت باران
پيامبر باران،
ماشين مي‌شورد...
به نيت اولين باران پاييزي
قربتا الي الله!

Labels:

محمد . ساعت:9:48 AM . |


Sunday, June 14, 2009
بي عنوان
ديگه اين دل واسه ما دل نمي‌شه!

Labels:

محمد . ساعت:10:03 AM . |


Saturday, April 11, 2009
به زودي
به زودي در اين مكان يك نفر 27 ساله مي‌شود.

Labels:

محمد . ساعت:10:50 AM . |


Saturday, November 29, 2008
شاهزاده خانوم كوچولو
ديشب يه مسافر كوچولوي قشنگ از اخترك ب 612 به زمين اومد.
و من كه الان دچار جو خود خان دايي بيني شده‌ام، دارم فكر مي‌كنم به اين كه قيافه خان دايي بي‌سيبيل چقدر ميتونه مضحك باشه!

Labels:

محمد . ساعت:6:15 PM . |


Friday, August 08, 2008
وعده سر خرمن!
گويا حواسشون نبوده كه بلاگر رو فيل‌تر كنند!
به زودي مي‌نويسم.

پ ن: بلاگرولينگ هم بازه. هورا!
ديگه چه بهانه‌اي بيارم؟

Labels:

محمد . ساعت:2:06 PM . |


Sunday, June 01, 2008
نگار گندم فروش
سرم به كار خودم است و گوشم به حرف‌هاي پيرمرد روستايي كه براي خريد ماشين آمده است و دارد با پدرم از كشت و كار امسال حرف مي‌زند.
جذب لهجه شيرين و صداقت‌اش شده ام.
نقل كشت گندم و جو است و خريد تضميني دولت.
مي‌گويد: امسال جو را كيلويي 400 تومان از ما خريده‌اند و گندم را كيلويي 320 تومان.
ما هم همه گندم‌ها را قاطي جو به دولت فروخته‌ايم.
ياد شعر شيخ اجل مي‌افتم كه مي‌فرمايد:
جو فروش است آن نگار سنگدل
با من او گندم نمايي مي‌كند
تصور كنيد اگر شيخ اجل مي‌خواست امروز با دنياي وارونه ما وزن و قافيه‌اش رو جور كنه به چه فلاكتي مي‌افتاد!


Labels:

محمد . ساعت:10:32 PM . |


Monday, May 05, 2008
قصه قير و قيف
سكوت سي و چند روزه‌ام نه از چله نشيني و روزه سكوته و نه به دليل پايين كشيدن كركره اين خانه.
جايي كه وقت دارم اينترنت ندارم و جايي كه اينترنت دارم، وقت ندارم!

Labels:

محمد . ساعت:7:40 PM . |


Sunday, January 27, 2008
لعنت به برف
امروز، توي تعميرگاه، به‌جاي 6 تا بازرسي كه قرار بود بيان و نيومدن آدم برفي ساختيم!

پ ن1: اين دومين دفعه‌اي است كه در 1 ماه گذشته به دليل بدي شرايط آب و هوا، برنامه بازرسي ما كنسل مي‌شه!
پ ن2: خستگي 2 هفته كار شبانه‌روزي تو تن‌ام موند. كسل‌ام!

Labels:

محمد . ساعت:12:41 PM . |


Tuesday, January 22, 2008
همين نزديكي‌ها
همين نزديكي‌ها داره يه فاجعه اتفاق مي‌افته!
همين نزديكي‌ها داره يه فاجعه اتفاق مي‌افته!
همين نزديكي‌ها داره يه فاجعه اتفاق مي‌افته!
اينقدر توي اين صدا و سيماي لعنتي قصه فلسطين رو تو گوشمون خوندن كه واسه‌مون بي‌تفاوت و بي‌معني شده!
ولي اونجا داره يه فاجعه اتفاق مي‌افته!
و فردا...
ديگر نه اثري از اين رنگ‌هاي زنده است و نه اثري از زندگي!

(+)و غزه در تاریکی غرق خواهد شد ...




پ ن: كي مي‌دونه چطور مي‌شه به داد اين‌ها رسيد؟

Labels:

محمد . ساعت:8:52 PM . |


Thursday, January 03, 2008
توبه گرگ

ساعت از 12 گذشته و من با روزگار ناله و مخ هنگ كرده نشسته‌ام به نوشتن آخرين سري مداركي كه قرار بوده طي يك سال گذشته تكميل بشه و مونده براي شب آخر.
آقاي بازرس محترم كه 7-8 ساعتي توي ترمينال فرودگاه مونده معطل تعيين تكليف پرواز زنگ مي‌زنه و برنامه مميزي فردا رو كنسل مي‌كنه.
و من تنها به ذوق آپ كردن وبلاگمه كه همون جا زونكن مدارك رو نمي‌ذارم زير سرم تا بخوابم!


پ ن1: برف تهران اگه واسه هيشكي آب نداشت واسه ما نون داشت.
پ ن2: هنوز زوده كه به اين فكر كنم كه اين قصه قراره من رو كه در 3 هفته گذشته هيچ 3 شب متوالي رو تو يه شهر سر نكرده‌ام 2 هفته ديگه آواره كنه.

Labels:

محمد . ساعت:12:51 AM . |


Monday, December 24, 2007
ماله رمالي

قصه آقاي بازرس كه جلوي رئيس بزرگ‌شون ضايع‌اش كردم كه يادتونه؟
اين ادامه همون ماجراست.

من زنگ زده‌ام به آقاي بازرس براي پاچه‌خواري!
من: سلام آقاي مهندس، جسارتا مزاحم شدم تا برنامه ارزيابي رو باهاتون چك كنم.
بازرس: ( عصباني) برنامه تغيير نمي‌كنه، من همون پنج‌شنبه ميام.
من: مرسي، هفته آينده منتظرم.
بازرس: از اونجا تا بجستان چقدر راهه؟
من : خيلي، حدود 200-300 كيلومتر
بازرس: نه تا اونجا زياده، شما تو طبس رمال نداريد؟
من: !؟!؟!#!؟
باز هم من: تا به‌حال به كار من نيومده كه دنبال رمال باشم ولي سوال مي‌كنم براتون.
بازرس: مرسي، خبرش رو به من بده.
...

*
ظهر- من- سر سفره در حال سوال از مامان محترم.

من: اينجا رمال داريم؟
مامان: چيه؟ مي‌خواي دعا برات بنويسه كه بختت وا شه؟
من: نه، مي‌خوام شر يه بختك رو از زندگي‌ام وا كنم!

*
عصر من و پدر محترم به اين نتيجه مي‌رسيم كه بهترين راه براي ماله كشيدن بر تنبلي‌ها و ننوشتن درس و مشق ايزو همانا پيدا كردن يك رمال مناسب و گواهينامه ايزو 9001‌دار است.
در تماس با آقاي بازرس معلوم مي‌شود كه ماشين ايشان را دزديده‌اند و دارند از طريق رمال دنبال‌‌اش مي‌گردند.
آقاي رمال به پيكي كه ما فرستاده‌ايم خدمت‌شان مي‌فرمايند برويد دنبال يك آدمي كه بهش مشكوك‌ايد بگرديد!

*
سوال 1: يعني آدمي كه عمري با آلماني جماعت سر و كله زده مي‌تونه اينقدر معتقد به خرافات باشه؟
سوال 2: شما آدم مشكوك دور و برتون سراغ نداريد؟
سوال 3: رمال با سواد‌تر چي؟
سوال 4: دعا واسه باز شدن بخت جوونا چي؟


Labels:

محمد . ساعت:7:59 PM . |


Sunday, December 16, 2007
ضد حال
ضد حال يعني اين‌كه در حالي كه سوت زنان و دست‌افشانان فكر مي‌كني كه امتحان ورودي دكترا تو اردي‌بهشت ماه برگزار مي‌شه ييهو ببيني كه بايد 50 روز ديگه بشيني سر جلسه امتحان در حالي كه حتي منابع‌اش رو نداري!
من الان ضد‌حال خورده‌ام. جاش هم درد مي‌كند بدجورررررررر!

Labels:

محمد . ساعت:11:50 AM . |


Wednesday, November 28, 2007
اينم آخرش!
من در صبح يك روز تعطيل با شلوارك و چكمه كوه! مشغول بيل‌زدن و آبياري درختان باغ هستم كه خواهره زنگ مي‌زنه كه احوالمو بپرسه.
خواهره: سلام، داري چيكار مي‌كني؟
من: دارم درختاي باغ رو آب ميدم.
خواهره: خاك بر سرت كه بعد از ۲۰ سال درس خوندن داري بيل مي‌زني.
من: بهتر از اينه كه 16 سال درس بخوني و بعدش چغندر پوست بكني!

سوال: پيدا كنيد شغل خواهر محترم را.

Labels:

محمد . ساعت:7:58 AM . |


Thursday, September 20, 2007
وطن يعني چه آباد و چه ويران...
1
دو-‌سه هفته قبل پريشان بودم و نگران.
شب كه مي‌خوابيدم نمي‌دانستم فردا بايد به ساز كه برقصم و چطور!
روزهايم به بي‌‌قراري و تشويش مي‌گذشت و شب‌ها به كابوس رنج روز‌ها.
نمي‌خواهم بگويم از دليل‌اش،
كه مدت‌هاست آنجايي را كه بايد جسارت اين حرف‌ها را به آدم بدهد، كشيده‌اند!
و اين نه قصه امروز و ديروز است.
كه قصه تمام اين سال‌ها است.

2
تحمل جمعي كه با من غريبه باشند را ندارم. نه اين كه با غريبه‌ها بر نخورم، بدم مي‌آيد از اين كه غريبه‌ها با من نجوشند.
وصله نا‌همرنگ بودن را دوست ندارم، حالا هر كجا كه باشد و هر كه باشند.
اگر چه تجربه بودن در جايي غير از اين‌جا را ندارم ولي خوب درك مي‌كنم اين حس لعنتي را!

3
تقريبا تمام اين خاك را گشته‌ام. مردمان‌اش را دوست دارم . زبان‌هاي‌شان را،‌ لهجه‌ها را، خلق و خوي‌شان و حتي جوك‌هايي كه گاهي خودشان هم براي خودشان تعريف مي‌كنند.
خوب مي‌دانم ديگر هيچ‌كجا چنين حسي نخواهم داشت و ديگر كساني نخواهند بود كه چنين دوستم بدارند.

4
موسيو ابراهيم و مومو راه افتاده‌اند به سفر، از پاريس (شهري كه خيلي‌ها ديوانه وار دوست‌اش دارند)
تا شرق تركيه(جايي كه كودكان‌اش تا به حال ماشين و دوربين عكاسي نديده‌اند).
موسيو ابراهيم دارد تعريف مي‌كند از شناسايي كشورها از روي سطل‌هاي زباله‌شان.
كه اگر سطل زباله‌اي وجود داشت فلان است و اگر خالي بود چنين است و اگر پر بود چنان.
اما ما فقط آسمان را مي‌بينيم كه يك رنگ است.
(موسيو ابراهيم و گل‌هاي قران)
5
من مال همين‌جا هستم. مال يك سلول از وجود اين گربه بي‌چشم و رو و لعنتي، چموش و بازيگوش.
قطره‌اي از اين دريا، چه پر تلاطم باشد و چه آرام.
چه آباد باشد و چه ويران،
چه متمدن باشد و چه جهان سومي!
هنوز هم شعور‌‌ام آنقدر نشده‌ است كه جهان‌وطن باشم.
امير كه مي‌خواست برود ناراحت شدم.
مهدي هم كه رفت همين طور.
بهرنگ هم كه ساز رفتن سر داده آزار‌م مي‌دهد.
دلم مي‌سوزد: هم براي آنها كه رفتند تا ما بمانيم و هم براي آنها كه مي‌روند تا ما هم نمانيم!

6
اين روز‌ها باز روزنامه نمي‌خوانم.
تلويزيون هم نمي‌بينم.
فقط كار مي‌كنم.
آنقدر كه از پا بيفتي.
آنقدر كه شايد از خستگي خوابت ببرد. تا خواب وطني آباد و آزاد و آرام را ببيني!
درست مثل آن شعر كتاب اول دبستان.
فراموشي هم بد نيست.
حتي اين جملات بهرنگ هم توصيه مي‌شود براي ذكر هر صبح و شام كه:
«آموخته‌ايم که وقتی در ايران زندگی می‌کنيم، همه چيز، از بزرگ‌ترين تا کوچک‌ترين، رفتنی هستند. ياد گرفته‌ايم که پيش از آن که عادت کنيم، از ما خواهند گرفتش.
آری؛ آموخته‌ايم که دل نبنديم!»

7
ممنونم از آمنه خانوم براي دعوت‌اش(‌ كه ما را از بي‌ابرويي سرزده به جمع وارد شدن نجات داد) و دعوت مي‌كنم از بهرنگ ،‌ آيدا ،‌ سيامك ، گيلان ، ليلا ، آرين،امير، بهار و شيما براي گفتن حرف‌هاي‌شان از واژه اي كه مقدس مي‌پندارم‌اش: وطن.


+ بازي از اينجا شروع شده. خواندن‌اش خالي از لطف نيست.



Labels:

محمد . ساعت:4:54 PM . |


Saturday, September 15, 2007
يك كارفرماي خوب
پدر محترم معتقد‌ اند يك كارفرماي خوب بايد صبح‌ها قبل از كارگر در محل كار حضور داشته باشد.
پدر محترم چند روزي است اختيار امور نمايندگي را داده‌اند دست من و تشريف برده اند كره.
پدر محترم قول داده اگر اين چند روز كارفرماي خوبي باشم برايم از كره، يانگوم را سوغاتي بياورند.
.
.
.
الان چند روزي است كه صبح‌ها ساعت 6 مي‌آيم سر كار!!!

Labels:

محمد . ساعت:1:02 PM . |


Sunday, September 09, 2007
11 سپتامبر
1
گمان كنم سختي نوشتن نسبت تصاعد هندسي داره با زمان آخرين نوشته.
به لطف 33 روزي كه از آخرين نوشته‌ام مي‌گذرد، نه دست و دلمان به قلم و كاغذ مي‌رفت و نه كيبورد و مونيتور.
باشد كه برود.

2
روز 11 سپتامبر در حوالي مشهد و حومه آفتابي نشويد به هيچ وجه!
اين آقا و اين خانوم دارند زندگي‌اي رو شروع مي‌كنند كه نتيجه‌اش نسلي جهش يافته از دشمنان بشريته.
مخصوصا اگه حلال زاده بخواد به دايي‌اش شبيه باشه!
به هر حال مباركه!

3
اين مسافرت‌هاي من هم براي خودش قصه‌اي شده‌!
دوستان شركت معظم خودروسازي و شركا، پتانسيل عجيبي دارند در به باد فنا دادن چند هفته برنامه‌ريزي من براي 3 روز مسافرت.
عزم ولايت طبس كرده‌ايم براي 10-20 روزي، بليط‌اش هم توي جيب‌مان است، مي‌ماند بي‌خيال شدن آقايان كه چند روزي دست از سر در شرف كچل‌شدن ما بردارند.

4
بالاخره اغفال‌هاي برادر ارداويراف كار دست ما داد و همه پول‌هاي‌مان را داديم و Nikon D40 ابتياع نموديم.
ما كه با منوي اتومات دوربين قبلي هم مشكل داشتيم، افتاده‌ايم به حل معادلات درجه 3 سرعت شاتر و قطر ديافراگم.
اگر كتاب « عكاسي فور داميز» خوب سراغ داريد، دريغ نفرماييد.

Labels:

محمد . ساعت:10:11 PM . |


Saturday, July 28, 2007
بي عنوان،بي شرح


تنهايي و بي حوصله‌گي چشمه كلمات را خشكانده است.
فعلا فقط زنده‌ام.همين!

پ ن: بالاخره با استعفاي من موافقت شد.

Labels:

محمد . ساعت:3:53 PM . |