Thursday, April 01, 2010
1/11
- حالا چرا 11؟
- چون اون مي‌گفت 11 مثل دو تا آدم تنهان كه حالا با هم‌اند.

(شبهاي روشن)

... و باران بهترين هديه و شادباش آسمان بود براي من و او.

Labels:

محمد . ساعت:3:31 PM . |


Saturday, January 30, 2010
بيشتر شيشه ببين!



اعتراف مي كنم اول مهرجويي را دوست داشته ام و از او به سلينجر رسيده ام . اول‌اش همانجا بود كه حميد هامون با ذوق كتابهاي چونان گنج اش را به مهشيد نشان مي دهد. فراني و زويي آنجا بود. بعدتر پري ديگر واقعا وسوسه ام كرد. ديگر اسم آخر تيتراژ پري به قدر كافي وسوسه انگيز بود تا همراه فراني و زويي شوم . يك جوان دبيرستاني كه اتفاقا چند وقتي است سوال‌هاي اش از جنس ديگري شده و جوابي نمي يابد، معني درد مشترك را مي فهمد.
ناتور را بعد ها خواندم و شدم طرفدار آقاي سلينجر.
پيرمرد عصا زنان اومد و نشست سر طاق كتابهاي مورد علاقه‌ام.
كارم شده بود گشتن دنبال تكه هاي پازل آقاي نويسنده، توي تك تك كتاب‌ها و داستان‌ها، به دنبال رد پاي سيمور، هولدن و همه اونايي ديگه اي كه دوستشون داشتم.
آقاي نويسنده هم كم نذاشته بود، يه پازل هزار تايي رو ريخته بود زير دست و پامون و بعد، جلو چشم خودمون نصف تيكه‌ها رو ريخته بود تو جيبش و پوزخند زنان برگشته بود به جزيره تنهاييش.
مهم نيست كه چقدر ما دنبال تيكه‌هاي پازل گشته‌ايم، مهم نيست كه ميدونستيم پير مرد بد‌عنق پازل‌مون رو پس نميده، مهم اين بود كه ميدونستيم يه گوشه اي از دنيا يه پير‌مردي هست كه تيكه‌هاي پازل تو جيبشه،‌ كه هنوز داره مي‌نويسه، كه هنوز ...

ديشب لينك اول گودر آوار شد رو سرم، و حالا ديگه هيچي مهم نيست.

آقاي نويسنده، غصه ماهي‌هاتون يه خورده چاق تر شدن ديشب!


پ ن: عنوان نوشته، بازي كلامي سلينجره با اسم شخصيت اول داستان‌هاش: سيمور گلاس


Labels:

محمد . ساعت:2:26 AM . |


Monday, December 21, 2009
خاصيت تاريخ
امير اسماعيل گيلكي حاكم طبس مردي بر دروازه شهر ديد كه بزي با مرغي معاوضه مي‌كند.
خشمگين گفت: نادان اين چه بيع است كه مغبون مي‌شوي؟
گفت: چنين كه شيوه حكومت توست، سال ديگر ملكت، خود به مرغي نيرزد.


«نقل به مضمون - سخنراني طبس در گذر تاريخ- دكتر زنجاني طبسي»

Labels:

محمد . ساعت:1:41 PM . |


Tuesday, September 01, 2009
گواهي مي‌دهم به نور و آتش
اي دمشق!
براي من غمگين مباش!
من نور و عشق و شادي را شناختم،
و سفر مي‌كنم:
از ستاره‌اي به ستاره‌اي
از زخمي به زخمي
و از حريقي به زلزله‌اي تا سقوطي
تا سفري براي صيد در اعماق درياها...

*
اي دمشق!
غمگين باش!
براي آنان كه از ولادت به مرگ شتافتند،
بي‌آن‌كه نور و آتش را
حس كرده باشند،
حتي يك بار!


"در بند كردن رنگين كمان"
غاده السمان

Labels:

محمد . ساعت:8:15 AM . |


Friday, July 31, 2009
خاك غريب
خاك غريب اونقدر خوب هست كه وقتي شروعش كردي نتوني ازش دل بكني.
خاك غريب اونقدر خوب هست كه وسطاش حس كني كه خودت هم توي غربتي و ناخودآگاه از هرچي غريبي و هجرت و سفره بدت بياد.
اونقدر خوب هست كه حسودي‌ات بشه چرا لاهيري ايراني نيست و اين همه تصوير غربت ما ايراني‌ها نيست.

و ميون همه صفحات كتاب و همه داستان‌ها، قسمت دوم داستان واقعا يه چيز ديگه‌است.
اونقدر خوب كه توي گرماي كشنده كوپه قطار،
تو صداي متناوب برخورد چرخ‌هاي قطار و ريل،
تو نور كم سوي چراغ مطالعه كنار تخت،
نتوني يك لحظه خودت رو از ماجراي كاشيك و هما دل بكني.
و وقتي يك نفس تا ته كتاب بري، يهو به سرت بزنه كه از كوپه بزني بيرون و شروع كني تو راهروهاي باريك قطار شب‌گردي كني.
و بعد سيل اندوه و غصه‌اي باشه كه روي دل‌ات آوار بشه،
و بعد خودت رو تا خود صبح هي با كاشيك مقايسه كني،
و هي دلت بخواد كه تو هم ميتونستي سبك‌بار باشي و آزاد،
و مي‌تونستي كسي باشي كه پشت سرت هيچ ردي از خودت باقي نذاري،
همون جوري كه دلت مي‌خواد
و هي فكر و ... هي فكر.... و هي فكر.....
تا خور صبح
تا جايي كه ببيني قطار به مقصد رسيده و تو هنوز بيداري.
خانم لاهيري از اين‌كه بعد از مدت‌ها كتاب‌تون منو بيدار نگه‌داشت متشكرم.
آقاي حقيقت از انتخاب خوب و ترجمه زيباي شما هم متشكرم.


پ ن: بهرنگ جان، قطار گردي اون‌شب، منو ياد بي‌قراري‌ها و شب گردي‌هاي تو انداخت.
منتظرم تا برگردي و خاك غريب رو بهت هديه بدم، و بعد شب گردي كنيم و حرف بزنيم.
درست مثل قديم‌ها!


Labels:

محمد . ساعت:1:50 PM . |


Wednesday, May 27, 2009
دستهايم را در باغچه ميکارم،
سبز خواهم شد،
ميدانم،
ميدانم ،
ميدانم.

فروغ

Labels:

محمد . ساعت:12:01 PM . |


Friday, November 07, 2008
دعوت به مراسم گردن‌زني
هواي اين روزهاي طبس بهاري است.
هواي دل من هم.
صبح‌ها، فارغ از دنيا و مافيها، پا مي‌گذارم بر ركاب دوچرخه‌ام و مي‌روم به كشف و مشاهده شهري كه سال‌ها از آن دور بوده‌ام.
ديدن پيرزن‌هايي كه هنوز رسم آب و جارو كردن جلو درب خانه‌شان را فراموش نكرده‌اند.
بوييدن بوي نان تازه و خاك نم كشيد،
شنيدن صداي همايون كه قيژك كولي‌اش را مي‌خواند،
و پرواز در آسماني كه ابرها دارند سرخي آخرين قطرات خون شب را به پاي خورشيد مي‌ريزند.
اين روزها به همين‌ها زنده‌ام.

Labels:

محمد . ساعت:7:42 PM . |


Friday, December 21, 2007
سه سالگي

امروز هم از آن روزهايي بود كه از صبح يك دور كامل آرشيو وبلاگ‌ام را خواندم.
از سلام پست اول.
با خنده‌هايش خنديدم و با اندوه‌اش گريستم.
افسوس همه نانوشته‌ها را خوردم و سرخوش شدم از آنهايي كه نوشته‌ام و مانده‌اند.
امروز اين وبلاگ سه ساله شد و ...
تنها كلمه است كه مي‌ماند.


پ ن۱: يلداي همگي مبارك!

Labels:

محمد . ساعت:7:02 PM . |


Sunday, November 04, 2007
محبوبم كوئنتين


ديشب يك اسم ديگه به ليست فيلم‌هاي محبوب‌ام اضافه شد.
براي توجيه‌اش هم نياز به فلسفه بافي ندارم. همين قدر كه اون صحنه تصادف كذايي رو ۵-۶ بار يك نفس تماشا كردم كافيه!
به عبارتي ۲۰-۳۰ صحنه مرگ در كمتر از ۲ دقيقه!!
برادرمون تارانتينو هم با اسلوموشن كردن صحنه تصادف و اون تدوين محشر( تصادف 4 دفعه تكرار ميشه تا جزئيات مرگ هر ۴ نفر سرنشين ماشين رو كامل ببينيم.) كاري مي‌كنه كه لذت خشونت رو به آهستگي مزه مزه كني!
ضد مرگ يه مهموني اساسي‌ئه براي عاشقان برادر كوئنتين. دريابيدش!


Labels:

محمد . ساعت:11:58 PM . |


Wednesday, April 25, 2007
مثل خدا
زنوركو [برنده نوبل ادبيات]: هنوز كه شروع نكرديم. كتاب‌هامو دوست داريد؟
لارسن [خبرنگار]: (در حالي‌كه ضبط صوتش را به كار مي‌اندازد) نمي‌دونم.
زنوركو: ببخشيد؟
لارسن: يك كم مثل خداست.
زنوركو: (عصبي) منظورتون چيه؟
لارسن: درباره خدا هم مدت‌ها قبل از اين‌كه واقعا صادقانه در موردش كوچك‌ترين سوالي از خودتون بكنين، خيلي چيزها مي‌شنويد. و از اون به بعد، وقتي شروع مي‌كنيد درباره‌اش فكر كنيد قبلا تحت تاثير حرف‌هايي كه شنيديد قرار گرفته‌ايد... ابهتش شما را گرفته...

« اريك امانوئل اشميت، نواي اسرار آميز،نشر قطره، ۱۳۸۵»

پ ن: همينقدر مي‌گم كه داستان در مورد عشق و دلباختگي‌ئه و به اندازه خرده جنايت‌هاي زناشوهري غافلگير كننده.

Labels:

محمد . ساعت:11:38 PM . |


Tuesday, November 21, 2006
خداي عزيز!
اسمم اسکار است،ده سال دارم. گربه و سگ خانه را آتش زدم(و حتي گمان مي‌کنم ماهي‌هاي قرمزم را در همان آبشان بريان کردم.) اين اولين نامه اي است که به تو مي‌نويسم چون تا امروز درس و مشق فرصت اين کار را برايم نمي‌گذاشت.
از همين حالا بگويم که از نامه نوشتم بيزارم. يعني اگر حقيقتا مجبور نباشم نمي‌نويسم. چون نامه نوشتن مثل همان داستان ريسه گل است و منگوله و روبان و خنده زورکي؛ و اين جور چيزها ،آب و رنگ است و بزک و دوزک. نامه نوشتن فقط دروغ و دبنگ است. خلاصه کاري است مخصوص بزرگ‌ها!
قبول نداري؟ بيا همين اول نامه‌ام را تماشا کن:«اسمم اسکار است،ده سال دارم. گربه و سگ خانه را آتش زدم(و حتي گمان مي‌کنم ماهي‌هاي قرمزم را در همان آبشان بريان کردم.) اين اولين نامه اي است که به تو مي‌نويسم چون تا امروز درس و مشق فرصت اين کار را برايم نمي‌گذاشت.» در صورتي‌که مي‌توانستم رک و راست بنويسم:«اسمم کله کدوست و صورت ظاهرم به يک پسر بچه هفت ساله مي‌ماند. سرطان گرفته‌ام و در بيمارستان خوابيده‌ام.تا به حال نامه‌اي به تو ننوشته‌ام چون باور ندارم که اصلا وجود داشته باشي.»
منتها اگر اينطور شروع مي‌کردم نامه بد مي‌شد. تو توجهي به من نمي‌کردي حال آنکه من مي‌خواهم که تو حتما به من توجه بکني.
حتي بد نمي‌بود که اگر فرصتي مي‌داشتي يکي دو کاري برايم صورت بدهي.


(گلهاي معرفت،اريک امانوئل اشميت،ترجمه سروش حبيبي،ص۱۰۵ )

Labels: ,

محمد . ساعت:5:17 AM . |


Sunday, September 10, 2006
دويدن در ميدان تاريك مين
«- قربان توي يه كتاب خوندم.توي يه كتاب كوچيك. اون جا نوشته بود اگه دريچه‌هاي دانستن رو مسدود كنيم رستگار مي‌شيم.نوشته بود همه‌ي نكبتي كه ما دچارش هستيم از توي همين دريچه‌ها مي‌آد تو.»
دويدن در ميدان تاريك مين،مصطفي مستور،1385

Labels: ,

محمد . ساعت:1:23 PM . |


Thursday, May 04, 2006
ميرزاى پير شهر
۱)
«سى و چند سال پيش تازه خبرنگارى بودم. مدام سفر هوايى مى كردم. جز اشتياق براى شناخت جهانى اميد، اين بود كه شايد در هواپيمايى باشم كه ربوده شود. آن روزها ربودن هواپيما و گروگانگيرى رايج بود و خبرساز. من در اين انديشه بودم كه گزارش دست اولى از يك هواپيماربايى مى تواند در جهان انعكاس يابد و به من فرصت پرواز دهد، بيم جانم نبود...

... در همه سال ها هرچه كه به چشم ديدم و همه را نيز گزارش كردم چندان ناب و يگانه بود كه جاى هيچ گلايه نمى گذارد. سهل است. قدرشناس بختم، كه همين فرصت بلند كه چونان لحظه اى گذشت پر بود و هيچ كم نداشت. سه ماه ديگر شصت ساله مى شوم. سپاس از آن دارم كه رئيس اين ستون از روزنامه سرنوشتم هرگز بى موضوع نماند و هيچ گاه سردبير اصل كارى كه آن بالا نشسته است به دليل كم كارى عذاب نفرمود. ماندم و ديدم و روايت كردم كه جز اينم تمنايى و آرزويى نبود. اين وسعت طنازى زبان فارسى نگذاشت كه كلمه اى در دلم يخ بزند. اين انبان مثل و نشانه و حكايت و تاريخ پرعشوه و پرماجراى معاصر ايران نگذاشت دربند منع و نبايدها گرفتار شوم. گرچه هنوز نكته ها دارم نگفته و گزارش ها دارم ننوشته اما كيست كه همه آنچه را ديده و انديشيده به قلم آورده باشد. ...» (متن کامل)


۲)
فروردين ۸۱ عزيز‌ترين و به‌ياد ماندني‌ترين کادوي تولدم را گرفت. مجال حضور در کلاس استادي که سالها با کتابها و مقالاتش زندگي کرده بودم.بچه‌هاي کانون خاک پاک مشهد با زحمت توانسته بودند استاد را راضي به آمدن به مشهد کنند. پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها، يک هفته در ميان.
کوچکترين عضو کلاس بودم، که بقيه اعضاي تحريريه خراسان بودند و يکي دو نشريه محلي ديگر....

رديف جلو مي‌نشستم، نزديک ترين صندلي به استاد.
لب که مي‌گشود همه گوش بودم براي شنيدن و همه چشم براي ديدن.
مي‌گويم ديدن که برق چشمهاي اين مرد تو را به يکباره از اين دنيا به سرزمين رقص و طنازي کلمات مي‌برد. همسفر مي‌شدي با مردي که اقصاي زمين جولانگاه قدم و قلمش شده بود...

کلاس‌ها زود مي‌گذشت و ما غرقه بحر دانسته‌هاي استاد و مست سحر کلمات.
...
آن سال، نيمه هاي ارديبهشت بود که استاد به خاطر نمايشگاه کتاب يک جلسه از کلاس را تعطيل کرد. هفته بعد هم سفري به آلمان و وعده کلاس براي آن هفته ديگري...
آن هفته ديگر نيامد و استاد در غربت ماند و عيش ما نيز ناتمام...


۳)
آقاي بهنود!
هنوز هر وقت کتابهايتان را ورق مي‌زنم افسوس نمي‌خورم که چرا بر هيچ کدامشان نامي وخطي به يادگار نمانده است که اندوهگينم از آنکه چرا مرد داناي سالهاي جوانيم آنقدر دور است که ديگر نميتوانم مست سوسوي چشمانش شوم.
استاد!
من هم مثل خيلي‌هاي ديگر نوشته تان را با چشماني اشکبار خواندم ،که سرد است وطني که مردان بزرگش در غربت باشند.

Labels: ,

محمد . ساعت:10:23 PM . |